X
تبلیغات
هم نفس


هم نفس

به سراغ من اگر می ایید نرم واهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

دووووووووووووووووووووووووسسسسسسسسسسسست دارررررررررررررررررررم (مخاطب خاص )

نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1391ساعت 12:3 توسط ایدا| |

یادمان باشد:
وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !
در برابرش مسئولیم ...
در برابر اشکهایش ؛
شکستن غرورش ،
لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ....
... ... واگر یادمان برود !
در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،
واین بار ما خود فراموش خواهیم شد...
نشکن لامصب !
این دل است .
تو چه میدانی چه به روز صاحبش میاورد تا دوباره مثل روز اول شود
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 0:12 توسط ایدا| |

لمس كن كلماتی راكه برايت می نويسم


تا بخوانی وبفهمی چقدر جايت خاليست...


تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...


لمس كن نوشته هايی راكه لمس ناشدنيست وعريان...


كه ازقلبم برقلم وكاغذ می چكد...

لمس كن گونه هايم راكه خيس اشك است وپر شيار...


لمس كن لحظه هايم را...


تويی كه نمی دانی من چگونه دوستت دارم


لمس كن اين با تو نبودنها را ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391ساعت 1:27 توسط ایدا| |

ساختیم خانه ای از جنس عبور
بی آنکه بدانیم
کوچه بن بست است!
...
هنوز هم تکیه که میزنم
دست بر شانه ام میزنند
... که غصه نخور!
ما خوب می فهمیم! ...
اگرچه دیواریم ! ...
...
تو چه؟
میدانی؟
دلم هنوز هم تنگ است
دلتنگ یک خنده ! ... از تهِ دل ...
هنوز و هنوز ...
و امروز
تو ای یار قدیمی
به من بگو
هنوز هم خانۀ من برای دو نفر کوچک است؟!
...
این خشتها سر در گریبانند ....
تو بگو .

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 15:36 توسط ایدا| |

داشتن ات....
مثــلِ نم نمِ باران ، جاده ی شمال ،
مثلِ مستیِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب
مثلِ خوابِ بعـــدازظهر ...
مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...
مثلِ آهنگ های قدیم کریستی برگ ...
... مثلِ دیالوگ های فیلمِ شب یلدا ...
مثلِ آن بغلی که عاشق ات است ، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...
و مثلِ برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی...
آی می چسبــد....
آی می چسبد...

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 2:5 توسط ایدا| |

هنوز یاد تو از یادم نمیره
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن باز بشکن دونه دونه
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه تر شم
بزن از کار دنیا بی خبر شم

بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 2:29 توسط ایدا| |

یکی هست تو قلبم که هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمیخوام بدونه واسه اونه که قلب من این همه بی تابه
یه کاغذ یه خودکار ، دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه ، پر از اشکه و کسی بازم اونو نمیخونه
میترسم یه روزی برسه که اونو نبینم بمیرم تنهاا
خدایا کمک کن نمیخوام بدونه دارم جون میکنم اینجا
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:3 توسط ایدا| |

 
سرگردانم؛
شما مردی را ندیده اید بلند بالا
با کیفی سنگین بردوش و تلفن همراهی در دست
که حواسش جمع زندگی نیست؟
شما مردی را ندیده اید که موهای پیشانی اش کمی خلوت است
... ... ... ... ... و در شلوغی ها ازکنار خودش می گذرد؟
مردی با چشمانی نافذ
که در عمق خیابان های شب سیگار می کشد
تنهای تنها؟
شما مردی را ندیده اید که سر من
روی شانه هایش جا مانده باشد؟
نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 22:58 توسط ایدا| |

بگو ای مرد من ، ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ، ای بی رمق ، ای کوه خسته
بگو ای
با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو ، با من بگو از درد و داغت
بذار کرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات
بذار سر روی سینه م گریه سر کن
از او شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه
مر عاشق
رها از خستگی های همیشه ، باورم کن
بذار تا خالی سینه م برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدی ، عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم توفان چراغو زد روی
سنگ
کتاب شعر و از دست تو دزدید
کدوم شب ، از کدوم صحرای قطبی
غریبانه توی این خونه اومد
شبیخون کدوم رگبار وحشی
شب مقدس ما رو به هم زد
بگو ای مرد من ، ای مرد عاشق
کدوم چله ازین کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز ،
زمستونو خبر کرد
بذار سر روی سینه م گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق

 

مرد من  دوستت دارم

 

نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 13:56 توسط ایدا| |

وداع گابریل گارسیا مارکز
هر چند که همه این متن را خواندن ولی
خواندن دوباره آن ضر...ری ندارد، چراكه اين متن توسط شخصیتی برجسته و جادویی در ادبیات آمریکای لاتین، نگاشته شده است
............
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه درارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌واررویا می دیدم،
چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را برهم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را ازکف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم وبعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم وکالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای “وان گوگ” وار ٬ شعر “بندیتی”(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین
“سرات” (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم .
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم ٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬
نگویم که “عاشقتان هستم”
آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ درسایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند
که گمان کنند وقتی پیرشدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.
آه انسانها، از شما چه بسیارچیزها که آموخته‌ام.
من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند درقله کوه زندگی کنند٬
بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به
دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از
بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیراست او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام واما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم
که در بستر مرگ خواهم بود………….
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 13:35 توسط ایدا| |

 
شعری زیبا از مهرداد اوستا :

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

... اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:9 توسط ایدا| |

چه بی تابانه می خواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی

گوئی                        

نوزین                                 

که قرارش نیست

و فاصله... تجربه ای بیهوده است

بوی پیراهنت 

  این جا و اکنون 

کوه ها در فاصله سردند  

دست

در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند

بی نجوای انگشتانت

فقط

 و جهان از هر سلامی خالی است  

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:28 توسط ایدا| |

 
دستم
به تو که نمی رسد،
فقط حریف واژه ها می شوم !
گاهی،
هوس می کنم،
... تمام کاغذهای سفید روی میز را،
از نام تو پرکنم …
تنگاتنگ هم،
بی هیچ فاصله ای !
از بس،
که خالــی ام از تو …
از بس،
که تو را کـم دارم …
آخر مگرکاغذ هم،
زندگی می شود ؟
نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:27 توسط ایدا| |

دلم اندازه همه دنیا تنگه

مثه قطره های بارون دوسدارم منم نم نم ببارم

دلم واسه تو واسه بوسه های یهوییت تنگه

واسه اغوش زیر بارونمون دلم تنگه

دلم واسه جانم گفتن هات تنگه

زیره باره تموم دلتنگیامون کمرم خم شده

۲۹/۱۲/۹۰

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:51 توسط ایدا| |

اه میکشم وبه بارون پشت شیشه زل میزنم

دنیای این روزهای من

پر از عشق ودلتنگیست

۳۰/۱۲/۹۰

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:49 توسط ایدا| |

هنوز عادت به تنهایی ندارم/باید هرجوریه طاقت بیارم

اسیرم بین عشقو بی خیالی/ چه دنیای غریبی بی تو دارم

می ترسم توی تنهایی بمیرم/کمک کن تا دوباره جون بگیرم

یه وقتایی به من نزدیک تر شو/ دارم حس میکنم از دست میرم

نمی ترسی ببینی/ برای دیدن تو/ یه روز از درد دلتنگی بمیرم

تو که باشی کنارم  /می خوام دنیا نباشه/ تو دستای تو آرامش بگیرم

بگو سهم من از تو/ چی بوده غیر از این تب/کیو دارم به جز تنهایی امشب

می خوام امشب بیافته/ به پای تو غرورم/ نمی تونم ببینم از تو دورم

دارم تاوان دلتنگیمو میدم/کنار تو به آرامش رسیدم

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 23:5 توسط ایدا| |

این خط و این نشان ،
که دلت برای هیچکس به اندازه ی من تنگ نخواهد شد..
برای نگاه کردنم،بوسیدنم،خندیدنم..
برای تمام لحظه هایی که کنارم داشتی.....
روزی که نیستم ، دلت برای همه ی اینها تنگ خواهد شد...
شک ندارم...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 22:59 توسط ایدا| |

اگه شبا بیدارم و به تو فکر می‌کنم اگه همش دل‌تنگ تو میشم . . . چون می‌دونم دل تو هم تنگه دل منه . . .

اگه یه روزی یه جایی یه کسی رو دیدی که یه قطره اشک از خاطره‌هاش چکید ، منو به یاد بیار و برگرد . . .
...
بدون من اینجام تنهای تنها کنار یه شومینه با یه دل یخ زده منتظرت نشستم و تا ابد این سوال رو از خودم می پرسم که چرا رفت کسی که من براش می‌مردم . . .

روزا تک تک میرن و از ما عبور می‌کنن و من فقط توی این مدت با یاد و خاطرت زندگی کردم و نفس کشیدم که شاید یه روزی برگردی . . .

یه روزی برگردی و بشینم بهت خیره بشم و ناز اون نگاهت رو بکشم که دلت به رحم بیاد تا بتونم طعم لبات رو روی لبای خشکیدم حس کنم . . . و این هدیه ای باشه از طرف تو واسه من . . . منی که یه عمره اینجا نگرانت یخ بستم . . .
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 23:8 توسط ایدا| |

زندگی..................................................................................................................

من نمیدانم...................

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 10:46 توسط ایدا| |

من یک دوست دختر هستم! میدونی این کلمه یعنی چی؟ میفهمی این عنوان یعنی چی؟ یعنی من زنش نیستم. نامزدش نیستم. این یعنی من فقط دوسش دارم. میخوامش بدون قید بند و اون دفترچه سرخ کذایی. یعنی لازم نبوده برم ازش بیست تا امضا تو حضور ده تا شاهد بگیرم که بهم ثابت شه دوسم داره. یعنی من خودمو با هزار تا سکه آویزونش نکردم. تو ممکنه از این کلمه بدت بیاد ولی من بهش افتخار میکنم. قرار نیست هر رابطه ای رو با ازدوا...ج تطهیر کنم. من از خودم و از بدنم و از رابطه ای که دارم خجالت نمیکشم. نمیگم رابطمون عاشقانه است. نه یه رابطه ی انسانیه. دو تا آدم که همه چیز همو میخوان.  ادامه ی زندگی همو با زنجیر به هم نمی بندیم. حالا تو هی لبتو گاز بگیر. هی پشت چشم نازک کن.....
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:24 توسط ایدا| |

 
باور کن
دست خودم نیست که به تو فکر نکنم،
عشق همان چیزیست
که در چشمانم میبینی
هیجانی که در نگاهم است
... ... پنهان کردنی نیست،
من مبتلا به توام!
همه دانستند و مرا ملامت کردند
چرا خود را
به بیراهه میزنی؟
صدایم کن..
ببین پاسخ قلبم به تو
چه آشناست
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:17 توسط ایدا| |

 
و من زن شدم تحملی پایدار ..

یک دنیا از سیبی گفت که من چیدم

ولی هیچکس نگفت نشان عشق سیب سرخی شد که من به آدم دادم .....
...

نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 12:15 توسط ایدا| |

بی اعتمادم کن به همه دنیا یا اینکه با من باش

کنار من تنها ، کنار من تنها ، کنار من تنها

از اولین جمله ات فهمیده بودم زود

عشقهای قبل از تو سوء تفاهم بود 

اونقدر میخوامت همه باهات بد شن

با حسرت هر روز از کنار ما رد شن

حالم عوض میشه حرف تو که باشه 

اسم تو بارونه ، عطر تو همراشه

اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیست 

کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست

حالم عوض میشه حرف تو که باشه 

اسم تو بارونه ، عطر تو همراشه

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 15:27 توسط ایدا| |

هیچکی تو دنیا خوشحال تر وشادتر از من نیست

تک تک سلول هام دارن از شادی منفجر میشن

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 19:33 توسط ایدا| |

 
دلم یک عمر تنها بودن را میخواهد ... فقط با تو ... با تو و آن آغوش پر مهرت
با تو آن چشمهای گیرایت ...
با تو و آن بهانه های بی شمارت
با تو تمام اخم های بی دلیلت ....
دلم یک عمر خاطره میخواهد ...
... ... من باشم و تو
من باشم و ما
تو باشی و من

و تمام فعل های مضارع !

دلم یک عمر بغل میخواهد .
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 22:29 توسط ایدا| |

 
از یک جایی به بعد
دیگه
نه
دست و پا می زنی
نه بال بال میزنی
... .........نه دل دل میکنی
نه داد و بیداد میکنی
نه گریه میکنی
نه مشتتو میکوبی تو دیوار
نه سرتو میزنی به دیوار
نه...
از یه جایی به بعد فقط سکوت میکنی
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 22:26 توسط ایدا| |

نباشی کل این دنیا واسم قد یه تابوته...

نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 23:56 توسط ایدا| |

 
نتوانستم کنار بیام با غم رفتن تو ...

گاهی از ته دل صدایت میزنم که باشی ,

و گاهی برایت مینویسم ,
...
گاه احساس انقدر کوچک می شود که ,

دل به دل نوشتن نمی دهد .

اینجا تنها جایست که مینویسم ...

شاید که بخوانی ...

نمیدانم ..
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:56 توسط ایدا| |

اين روزا هرجا كه میرم
دارم به تو فكر مي كنم
عجیبش اینه
حالا جاهايی هم كه هيچوقت با تو نرفتم
واسم پر از خاطرات تو شده
چون اونجاها هم فکر میکنم کاش تو بودی........!
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:56 توسط ایدا| |

 
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی

گریه های دلت را ،

در بی پناهیت ،
...
در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . .
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 22:55 توسط ایدا| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ