هم نفس
به سراغ من اگر می ایید نرم واهسته بیایید که مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
هنوز یاد تو از یادم نمیره منو درد جدایی وای بر من کمک کن باز بشکن دونه دونه نصیبم کن که عاشق پیشه باشم منو درد جدایی وای بر من کمک کن باز بشکن دونه دونه بزن تا سیم آخر آی جدایی منو درد جدایی وای بر من منو درد جدایی وای بر من مرد من دوستت دارم چه بی تابانه می خواهمت ، ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم بر پشت سمندی گوئی نوزین که قرارش نیست و فاصله... تجربه ای بیهوده است بوی پیراهنت این جا و اکنون کوه ها در فاصله سردند دست در کوچه و بستر حضور مانوس دست تو را می جوید و به راه اندیشیدن یاس را رج می زند بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است مثه قطره های بارون دوسدارم منم نم نم ببارم دلم واسه تو واسه بوسه های یهوییت تنگه واسه اغوش زیر بارونمون دلم تنگه دلم واسه جانم گفتن هات تنگه زیره باره تموم دلتنگیامون کمرم خم شده ۲۹/۱۲/۹۰ دنیای این روزهای من پر از عشق ودلتنگیست ۳۰/۱۲/۹۰ اسیرم بین عشقو بی خیالی/ چه دنیای غریبی بی تو دارم می ترسم توی تنهایی بمیرم/کمک کن تا دوباره جون بگیرم یه وقتایی به من نزدیک تر شو/ دارم حس میکنم از دست میرم نمی ترسی ببینی/ برای دیدن تو/ یه روز از درد دلتنگی بمیرم تو که باشی کنارم /می خوام دنیا نباشه/ تو دستای تو آرامش بگیرم بگو سهم من از تو/ چی بوده غیر از این تب/کیو دارم به جز تنهایی امشب می خوام امشب بیافته/ به پای تو غرورم/ نمی تونم ببینم از تو دورم دارم تاوان دلتنگیمو میدم/کنار تو به آرامش رسیدم من نمیدانم................... کنار من تنها ، کنار من تنها ، کنار من تنها از اولین جمله ات فهمیده بودم زود عشقهای قبل از تو سوء تفاهم بود اونقدر میخوامت همه باهات بد شن با حسرت هر روز از کنار ما رد شن حالم عوض میشه حرف تو که باشه اسم تو بارونه ، عطر تو همراشه اون گوشه از قلبم که مال هیچ کس نیست کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست حالم عوض میشه حرف تو که باشه اسم تو بارونه ، عطر تو همراشه تک تک سلول هام دارن از شادی منفجر میشن نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته![]()
![]()
تا بخوانی وبفهمی چقدر جايت خاليست...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد...
لمس كن نوشته هايی راكه لمس ناشدنيست وعريان...
كه ازقلبم برقلم وكاغذ می چكد...
لمس كن گونه هايم راكه خيس اشك است وپر شيار...
لمس كن لحظه هايم را...
تويی كه نمی دانی من چگونه دوستت دارم
لمس كن اين با تو نبودنها را ..
![]()
![]()
بی آنکه بدانیم
کوچه بن بست است!
...
هنوز هم تکیه که میزنم
دست بر شانه ام میزنند
... که غصه نخور!
ما خوب می فهمیم! ...
اگرچه دیواریم ! ...
...
تو چه؟
میدانی؟
دلم هنوز هم تنگ است
دلتنگ یک خنده ! ... از تهِ دل ...
هنوز و هنوز ...
و امروز
تو ای یار قدیمی
به من بگو
هنوز هم خانۀ من برای دو نفر کوچک است؟!
...
این خشتها سر در گریبانند ....
تو بگو .
![]()
![]()
مثــلِ نم نمِ باران ، جاده ی شمال ،
مثلِ مستیِ بعــد از اولین پیک هایِ شــراب
مثلِ خوابِ بعـــدازظهر ...
مثل بوسه هایِ تند تند و یواشکی...
مثلِ آهنگ های قدیم کریستی برگ ...
... مثلِ دیالوگ های فیلمِ شب یلدا ...
مثلِ آن بغلی که عاشق ات است ، جدا نمی شود ، تنهات نمی گذارد...
و مثلِ برگشتن آدمی که سالها منتظرش بودی...
آی می چسبــد....
آی می چسبد...
![]()
![]()
چرا عشق از دل آدم نمیره
بنای خلقت آدم از عشقه
نمیره هرچی از یادم از عشقه
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
محبت کن در این آشفته حالی
نمونه مکتبم از عشق خالی
تو این آشفتگی همیشه باشم
نصیبم کن که عاشق پیشه باشم
تو این آشفتگی همیشه باشم
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
بریز آی اشک نرم و عاشقونه
بزن باد بهاری تازه تر شم
بزن از کار دنیا بی خبر شم
هلاکم کن از این عشق خدایی
بزن تا سیم آخر آی جدایی
هلاکم کن از این عشق خدایی
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
منو درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من![]()
![]()
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ، ای بی رمق ، ای کوه خسته
بگو ای
با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو ، با من بگو از درد و داغت
بذار کرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سراپات
بذار سر روی سینه م گریه سر کن
از او شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه
مر عاشق
رها از خستگی های همیشه ، باورم کن
بذار تا خالی سینه م برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دور و دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه
تو با شعر اومدی ، عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم توفان چراغو زد روی
سنگ
کتاب شعر و از دست تو دزدید
کدوم شب ، از کدوم صحرای قطبی
غریبانه توی این خونه اومد
شبیخون کدوم رگبار وحشی
شب مقدس ما رو به هم زد
بگو ای مرد من ، ای مرد عاشق
کدوم چله ازین کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز ،
زمستونو خبر کرد
بذار سر روی سینه م گریه سر کن
از اون شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
![]()
![]()
هر چند که همه این متن را خواندن ولی
خواندن دوباره آن ضر...ری ندارد، چراكه اين متن توسط شخصیتی برجسته و جادویی در ادبیات آمریکای لاتین، نگاشته شده است
............
اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی میداشت،
شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمیداشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان میکردم فکر می کردم.
اعتبار همه چیز در نظر من، نه درارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست.کمتر میخوابیدم و دیوانهواررویا می دیدم،
چرا که میدانستم هر دقیقهای که چشمهایمان را برهم میگذاریم٬ شصت ثانیه نور را ازکف میدهیم، شصت ثانیه روشنایی.
هنگامی که دیگران میایستند٬ من قدم برمیداشتم و هنگامی که دیگران میخوابیدند بیدار می ماندم.
هنگامی که دیگران لب به سخن میگشودند٬ گوش فرا میدادم وبعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم .
اگر خداوند ذرهای زندگی به من عطا میکرد٬ جامهای ساده به تن می کردم.
نخست به خورشید خیره می شدم وکالبدم و سپس روحم را عریان میساختم.
خداوندا٬اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی مینگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم.
روی ستارگان با رویاهای “وان گوگ” وار ٬ شعر “بندیتی”(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین
“سرات” (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانهای به ماه پیشکش میکردم .
با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان در اعماق جانم ریشه زند.
خدواوندا ٬اگر تکهای زندگی میداشتم ٬ نمیگذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بیآنکه به مردمانی که دوستشان دارم ٬
نگویم که “عاشقتان هستم”
آن گونه که به همه مردان و زنان میباوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.
اگر خداوند فقط و فقط تکهای زندگی در دستان من میگذارد٬ درسایه سار عشق میآرمیدم. به انسانها نشان می دادم که دراشتباهند
که گمان کنند وقتی پیرشدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.
آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند.
به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.
به پیران میآموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه میرسد.
آه انسانها، از شما چه بسیارچیزها که آموختهام.
من یاد گرفتهام که همه میخواهند درقله کوه زندگی کنند٬
بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.
چه نیک آموختهام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به
دورانگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.
دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از
بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیراست او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.
من از شما بسی چیزها آموخته ام واما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم میگذارم
که در بستر مرگ خواهم بود………….![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه یه روزی یه جایی یه کسی رو دیدی که یه قطره اشک از خاطرههاش چکید ، منو به یاد بیار و برگرد . . .
...
بدون من اینجام تنهای تنها کنار یه شومینه با یه دل یخ زده منتظرت نشستم و تا ابد این سوال رو از خودم می پرسم که چرا رفت کسی که من براش میمردم . . .
روزا تک تک میرن و از ما عبور میکنن و من فقط توی این مدت با یاد و خاطرت زندگی کردم و نفس کشیدم که شاید یه روزی برگردی . . .
یه روزی برگردی و بشینم بهت خیره بشم و ناز اون نگاهت رو بکشم که دلت به رحم بیاد تا بتونم طعم لبات رو روی لبای خشکیدم حس کنم . . . و این هدیه ای باشه از طرف تو واسه من . . . منی که یه عمره اینجا نگرانت یخ بستم . . .![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |





